از طلای المپیاد تا دیدار خصوصی با آقا

خرید بک لینک

جمعی از نخبگان و مدالآوران علمی کشور ظهر شنبه، ۲۶ خرداد ۱۴۰۳ با حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند. گراشیها هم در این دیدار یک نماینده داشتند؛ عرفان محسنزاده، دانشجوی سال پنجم رشتهی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی جهرم یکی از مدالآوران المپیاد، نیز در این دیدار حضور داشته است.

به گزارش پندری، محسنزاده، مدال طلای کشوری دوره سیزدهم المپیادهای وزارت بهداشت در سال ۱۴۰۰، در حیطهٔ «مطالعات میان رشتهای علوم انسانی و سلامت (فلسفه پزشکی)» را کسب کرده است.

محسنزاده روایتی از حضور خودش در دیدار خصوصی با حضرت آقا را به رشته تحریر درآورده است. او در بخشی از این روایت نوشته: «خیلی به آقاجان نزدیک بودم. کنارشان ایستاده بودم و واقعاً حس و حال خوبی داشت. خیلی خوب. جرئت ندارم حقیقت را بگویم که به اغراق متهم نشوم.»

روایت کامل را به قلم خود محسنزاده در سایت پندری بخوانید:

من همیشه پیگیر دیدارهای دانشجویی رمضانی حضرت آقا بودم هر سال. بعد از اینکه مدال المپیاد کسب کردم امیدم بیشتر شد که شاید راهی برای ورود به حسینیه امام خمینی پیدا کنم ولی تقریباً تمام مسیرهایی که دنبال کردم به در بسته خوردن!

چند سالی گذشت تا آبان سال ۱۴۰۲ که توی یه گروه تلگرامی که اکثر مدالآوران حضور داشتند یکی یه پیام داد که داریم سعی میکنیم برنامهای بچینیم برای اهدای مدال به رهبری. هرکسی مایل هست مشارکت کنه، اطلاعاتش رو بفرسته تا ببینیم چند نفر جمع میشن. هیچ تصوری از اینکه چیه و چی قراره بشه نداشتم ولی خب سریع اطلاعات مورد نیاز رو فرستادم و گذشت و گذشت و دیگه هیچ خبری نشد!

تا دوشنبهشب ساعت ۲۳ یکهو یکی توی تلگرام بهم پیام داد شمارهات رو بفرست.

شمارهام رو فرستادم در حالی که نمیدونستم کیه و حرفش چیه اصلاً! گفت خیلی یهویی احتمالاً به زودی مراسمی برای اهدای مدال خواهیم داشت. میتونی بیای در ۱۰ روز آتی؟

گفتم آره هرجور شده میآم.

سهشنبه یکی دیگه زنگ زد و گفت مراسم شنبه است. قبلش حتی تاریخش رو هم من نمیدونستم و هیچ ایدهای نداشتم که قراره چه اتفاقی بیفته. حتی نمیدونستم خود حضرت آقا رو قراره ببینیم یا نه!

دوباره چهارشنبه صبح ۲۳ خرداد تماس گرفت همون بنده خدا که دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود و خودش مدال طلای مدیریت داشت و مسئول هماهنگی مدالآوران دانشجویی وزارت بهداشت شده بود و گفت مدالت کجاست و میتونی بفرستیش که تا فردا اینجا باشه؟

گفتم من جهرمم، مدالم گراشه ولی یه راهی براش پیدا میکنم. که همون موقع زنگ زدم خونه که از طریق اتوبوس بفرستن شیراز که بعد بره تهران تا ۵شنبه صبح برسه که قاب کنن مدالها رو.

این وسط راجع به روند انتخاب مهمانها هم پرسیدم. خانمم میخواست اگر تونست بیاد. گفتن همراه که کلا نمیشه. از بین همهی افرادی که اسم نوشتن حتی داشتیم مواردی که زن و شوهر جفتشون مدال داشتن ولی برای اینکه سهمیه بین خانوادههای مختلف پخش بشه، یکیشون رو فقط اجازه دادیم و با قرعهکشی افراد رو انتخاب کردیم.

۵شنبه تماس گرفتن که شنبه ساعت ۱۱:۱۵ درب خیابان شهید کشوردوست، حسینیه امام خمینی باشین و نماز رو پشت سر حضرت آقا میخونیم. اونجا بالاخره خیالم راحت شد که آقا رو میبینیم.

من ۵شنبه و جمعه کشیک داشتم که کشیک جمعهام رو جا به جا کردم با یکی دیگه.

صبح جمعه، وقتی کشیک ۵شنبهام تموم شد، با ماشین خودم راه افتادم تا شیراز. از شیراز با اتوبوس ساعت ۱۹ رفتم تهران و ۷:۲۰ دقیقه صبح ترمینال جنوب بودم. راه افتادم به سمت بیت رهبری، همزمان درخواست داده بودم که منم صحبت کنم ولی جواب قطعی بهم ندادن که میشه یا نه. با مترو تا ایستگاه تئاتر شهر رفتم. کمی پارک دانشجو منتظر موندم زمان بگذره. صبحانه خوردم و متن سوالم رو دقیقتر تنظیم کردم که اگر فرصت شد آماده باشم برای طرح پرسش.

پیاده از پارک دانشجو راه افتادم و ۱۶ دقیقه بعد ساعت ۱۱ رسیدم درب بیت رهبری. کارت شناساییم رو چک کردن و وارد شدم. گفتن برای دیدارهای خصوصی کارت ورود نیازی نیست و با یک کد ملی میتونید وارد شید. دو مرحلهی دیگه هم هویتم رو چک کردن و بازرسیهای لازم انجام شد تا رسیدیم به بازرسی نهایی.

این وسط از حیاط و بخشهای مختلف بیت رهبری رد میشدیم. یک قسمتی احساس کردم همونجاییه که روز طبیعت و درختکاری هر سال حضرت آقا درخت میکارن. خلاصه گذشتم و رسیدیم به بازرسی آخر. اونجا برگهی سوالاتم رو گرفتن و گفتن اجازه نیست. اگه لازم داشتین داخل دوباره بهت کاغذ میدن ولی خب من سوالهام رو حفظ هم کرده بودم. بالاخره از درب آخر گذشتیم و وارد حیاطی شدیم که خبرنگاران مختلف مشغول تهیه گزارش و مصاحبه بودند و موردی سالنی که نماز و جلسه در آن برگزار بود را میدیدیم.

وارد که شدم یک فیلمبردار اشاره کرد که در حال فیلمبرداری است و من هم خودم را به آن راه زدم که در فیلم طبیعی به نظر برسد! بالاخره به سالن رسیدیم. سالن از دو اتاق تشکیل شده بود که گویی دیوار بین آنها را خراب کرده بودند و به جای آن درب بزرگی گذاشته بودند. من که رسیدم ساعت ۱۱:۱۵ دقیقه بود و اتاق داخلی را از وسط سالن به بعد خط کشی کرده بودند برای نماز و تقریباً در بود سعی کردم جای خالیای را گوشهی انتهایی اتاق شکار کنم و جلوتر بروم.

کم کم اتاق دوم هم که چسبیده به اتاق اول بود پر شد. یکی از مسئولین بیت آمد و توضیح داد که حضرت آقا از درب انتهایی وارد و از بین دانشجویان رد میشوند و به جلوی اتاق میروند برای اقامهی نماز. انتظارش را نداشتم چون جلوی بچهها هم درب بود. به هر حال دمشان گرم.

در این بین گزارشگری از شبکه سه آمده بود و گزارشی را خیلی خلاصه ضبط کرد و توضیح داد که نخبگان و المپیادیها برای اهدای مدالهایشان به آنجا آمدهاند و… .

در نهایت زمان نماز رسید. اذان را گفتند و خیلی یهویی اعلام کردند که قرار است نماز جماعت از شبکهی سه به صورت زنده پخش شود! چند دقیقهای از اذان نگذشته بود که ناگهان همه روی پا ایستادند، ما هم مثل بقیه و چهرهی آقا نمایان شد. واقعاً حس و حال خوبی داشت… ناخودآگاه یکی از حضار شعار داد ابالفضل علمدار، خامنهای نگهدار... همه تکرار کردیم. شعار دوم را اینگونه سردادیم: صل علی محمد نائب مهدی آمد!

از جلوی ما رد شدند و سلامی کردند و وارد جایگاه نماز شدند و نماز ظهر را اقامه کردند. بین دو نماز حضرت آقا روی صندلیشان که جلو قرار داده شده بود نشستند و تعقیبات نماز ظهر قرائت شد و بعد نماز عصر. از قبل به ما گفته بودند که بعد از نماز آقایان سمت چپ خودمان و سالن جلو برویم و سمت راست اتاق را برای خانمها خالی کنیم.

همین اتفاق هم افتاد. ناگهان بعد از اتمام تعقیبات نماز عصر، حضرت آقا بلند شدند، صندلیشان را بالای اتاق قرار دادند و موج جمعیت به جلو حرکت کرد.

سلام گرم آقا را شنیدیم و نمایندهی مرکز دانشپژوهان جوان که هماهنگکنندهی اصلی برنامه بود چند دقیقهای صحبت کرد. مجری نیز اعلام کرد که بناست ۵ نفر صحبت کنند.

قرار بود ۶ نفر صحبت کنند. ۳ نفر به نمایندگی از المپیادهای دانشآموزی و ۳ نفر دانشجویی. من نفر ششم بودم. به هر حال دانشجوها به ایراد سخن پرداختند و هدایای خود را گرفتند. این وسط منِ متأهل هم همانند بقیهی متاهلین حاضر در جمع یک نماز پشت سر حضرت آقا با حضور همسرم هدیه گرفتم.

در حین صحبتها از همه جالبتر عکسالعمل حضرت آقا به صحبتهای دانشجویان بود. گویی جوانی بیست و چند ساله که مثل یک دوست نظر میدهد. گرم و صمیمی! حتی جایی در جواب یکی از خانمها که دربارهی وحدت علوم سخنرانی کرد گفت که من نفهمیدم چه گفتی! انتظار چنین برخوردی را از نفر اول کشور نداشتم. شخصی با این سطح بگوید نفهمیدم به جای اینکه جوابی سطحی یا سربالا بدهد. ای کاش بقیه مسئولین نیز یاد بگیرند!

به هر حال صحبت دانشجویان به پایان رسید. من به عنوان نفر ششم اعتراض کردم که در حد ۳۰ ثانیه به من وقت بدهند. آقا جواب من را دادند که نفرات قبلی که ۳ دقیقهای بودند خیلی بیشتر شد و وقت نیست. معلوم نیست ۳۰ ثانیههای بقیه چه شود!

کوتاه آمدم و نشستم.

حضرت آقا سخنرانیشان را شروع کردند و بحثهایی که آماده کرده بودند را بیان کردند. همانند دیدارهای دانشجویی با این تفاوت که تنها دانشجویی که جواب سوالش را از ۶ نفر گرفت من بودم. در حین صحبتها من جواب سوالی که نپرسیده بودم را گرفتم و خیلی خوشحال بودم.

سخنرانی هم به پایان رسید و این بار خود ایشان از مدالها بازدید کردند و از هدایا تشکر کردند و گفتند که به خودمان بازمیگردانند که برای ما کاربردیتر است.

در این مرحله من خیلی به آقاجان نزدیک بودم. کنارشان ایستاده بودم و واقعاً حس و حال خوبی داشت. خیلی خوب. جرئت ندارم حقیقت را بگویم که به اغراق متهم نشوم.

بگذریم. آقا رفتند و ما هم عزم رفتن کردیم. جلوی درب ساختمان عکس دستهجمعی میگرفتند که من هم گوشهای ایستادم. در حال خروج از ساختمان بودیم که گفتند ناهار را نیز آنجا مهمانیم. وارد سالن غذاخوری شدیم که برای من خیلی حس و حال رستوران حرم امام رضا را داشت با این تفاوت که از نظر مساحت بسیار کوچکتر بود. ناهار قیمه بود و سالاد و دلستر و ماست موسیر!

حین ناهار اعلام کردند که یک بستهی فرهنگی نیز تدارک دیده شده و قبل از خارج شدن یک بسته برداریم. بستهی فرهنگی سه کتاب از سخنان خود حضرت آقا بود و یک فلش مموری که مستندهای مرتبط روی آن بود. همهی بسته و کتب و فلش نشان دفتر حفظ و نشر آثار آیتالله خامنهای را داشتند. بسته را برداشتیم و مسیر آمده را بازگشتیم!

اخبار گراشی ها...

ما را در سایت اخبار گراشی ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان بازدید: 34 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:15

صفحه بندی